کربلائی کاظم ساروقی
این معجزه در کجا و چگونه واقع شده است.
در نزدیکی اراک قریه کوچکی است به نام ساروق، که فرش های آن هم معروف است. درجانب غربی این دهکده امام زاده ای است به نام امام زاده عبیدالله وشاهزاده اعرج که از فرزاندان حضرت امام زین العابدین علیه السلام می باشد.
این امامزاده محل دفن 72 امامزاده است که به قصد زیارت امام رضا علیه السلام به ایران آمده اند ودر مسیر راه توسط مأموران و جاسوسان مامون گرفتار شده ویا به زندان افتاده ویا به شهادت رسیده اند، و در همان جا دفن شده اند و این امامزاده نیز به نام امامزاده 72 تن مشهور است و زیارتگاه مردم می باشد.
البته این امامزاده با دهکده ی ساروق فاصله دارد و محوطه آن حالت قبرستان دارد و بیشتر روزهای جمعه و شب جمعه مردم به آنجا می روند، در آن سال که به زیارت این امامزاده و به جهت ملاقات با دوستان قدیمی کربلایی کاظم به این دهکده رفتم یعنی سال 52 این امامزاده تقریبا متروکه بود، یک چند تا حصیر در داخل آن بود و درهای آن بسته بود و نه چراغی ونه حتی شمعی در آنجا بود، درهر حال معجزه حفظ قرآن در این امازاده واقع شده است، که در حقیقت دلالت بر جلالت قدر و منزلت و کرامت صاحب قبر شریف و 72 تن مظلومانه دارد که در آنجا مظلومانه گرفتار شده و همان جا مدفون شده اند.
چگونگی حفظ قرآن
محمد کاظم کریمی ساروقی که مزرعه خودش در بیرون دهکده ساروق گندم هایش را باد می داد تا کاه آن از گندمش جدا شود، مقداری از گندم ها را برداشته و بسته ای علوفه را نیز جهت گوسفندهایش چیده و آنها را به دوش می گذارد تا به دهکده بیاید، تا گندم ها را بدهد به یکی از آشنایان نیازمند و فقیرش و علوفه را هم بدهد به گوسفند هایش در میانه راه هنگامی که در آفتاب بعد از ظهر یک روز پاییزی به طرف منزل می آید برای استراحتی کوتاه در جلوی سکوی امامزاده می نشیند وقدری استراحت می کند در این هنگام مشاهده میکند دو نفر آقا سفید با لباسهای پاک و پاکیزه به طرف او می آیند و ظاهرا به او سلام می دهند، و می گویند محمد کاظم آیا نمی آیی برویم این امامزاده زیارتی بکنیم، یا فاتحه خوانی بکنیم.
.محمد کاظم می گوید آقا من قبلا زیارت رفته ام و فاتحه خوانده ام، حالا می خوا هم بروم منزل. آقایان می گویند، حالا بیا با ما هم یک زیارتی بکن، یا فاتحه ای بخوان.
محمد کاظم همراه آنان به راه میافتد و وارد امامزاده می شوند و به ترتیب وارد امامزاده اولی و سپس امامزاده بعدی می شوند و در آنجا فاتحه میخوانند.
محمد کاظم همچنان آرام و خاموش ایستاده و به قرایت آنان گوش می دهد، بعد او مشاهده میکند که در اطراف سقف امامزاده کلمات روشن نوشته شده است، و آن وقت یکی از آن دو نفر رو به محمد کاظم کرده و می گوید محمد کاظم پس چرا چیزی نمی خوانی، محمد کاظم می گوید آقا من ملا نرفته ام، من که سواد ندارم، جوان ناشناس می گوید ولی تو می توانی بخوانی و آن وقت آن جوان نا شناس دست خود را به سینه محمد کاظم می گذارد و می گوید حالا بخوانو کربلایی کاظم می گوید چه بخوانم:
آن آقا می گوید بخوان: بسم الله الرحمن الرحیم، ان ربکم الله الذی خلق السموات والارض فی سته ایام (از سوره اعراف آیه 53 تا آخر 59) انی اخاف علیکم عذاب یوم عظیم.
و آیه تمام می شود و کربلایی کاظم بر می گردد، حرفی بزند،یا چیزی بپرسد، می بیند هیچکس همراهش نیست و خودش درون مسجد ایستاده است ونوشته ای هم روی سقف نیست وسقف تاریک وخاموش است و از آن دو جوان هم خبری نیست.
کربلایی کاظم از مشاهده ی این وضعیت بیهوش می شود و در همان جا نقش بر زمین می شود و بعد از این که به هوش می آید می بیند کلماتی را با خودش می خواند که همان قرآن کریم است.
کربلایی کاظم که خودش هم نمی فهمد چه اتفاقی افتاده است به نزد حاج آقا صابر که عالم و پیش نماز مسجد محل است، می رود و داستان خودش را بازگو می کند. حاج آقا صابرا او را آزمایش می کند و می بیند او حافظ قرآن شده است و به مردم می گوید بله کار این آقا درست است و نظر کرده شده است .
آن وقت مردم مسجد می ریزند بر سر او و لباسهایش را به عنوان تبرک تکه تکه کرده می برند و داستان حفظ قرآن او آهسته آهسته شیوع پیدا می کند و مشهور خاص و عام می گردد.
مختصری از زندگانی کربلایی کاظم
کربلایی کاظم در حدود سال 1300 هجری قمری در دهکده ی ساروق و در خانواده ای روستایی به دنیا آمد، نام پدرش عبدالوهاب و نام مادرش خانم بود. داستان حفظ قرآنش در عنفوان جوانی بوده است که به علٌت این که می ترسید این معجزه ازاو دور شود به کسی اظهار نمی کرد تا این که در هنگامی که 50 سال داشته است. آشنایان و اطرافیان از معجزه و حفظ او با خبر می شوند و داستان او مشهور است.
اصولا این را هم باید عرض کنم که هنگامی که این آیات الهی واقع می شوند و یک معجزه ای روی می دهد ، افشاء آن معجزه خوف آور و گاهی هلاک آور است، شما در داستان اصحاب کهف می بینید که هنگامی که معجزه آنان کشف میشود و سر آنان فاش می شود و در حقیقت خداوند مردم را به سر آنان مطلع ساخت ، اصحاب کهف در جای خود می افتند و می میرند.
حافظ ساروقی در عاشورای 1378 در سن 78 سالگی وفات می کند و عده ای از مؤمنین بر وفات او مطلع شده او را در قبرستان مرحوم آیه العظمی حایری معروف به قبرستان نو دفن می کنند و با همت فرزند او آقا اسماعیل کریمی و برخی از دوستان تابلویی بر بالای قبرش نصب می کنند که در آن تابلو مختصر زندگی او و داستان حفظ قرآن او نوشته می شود که آهسته آهسته مورد زیارت مؤمنین قرار می گیرد و اکنون سازمان حج و اوقاف برنامه ای جهت بنای مقبره برای نام برده ترتیب داده و طوری که شنیده ام آن مقبره در حال ساخته شدن می باشد و جناب حایری شیرازی مقدمات آنرا فراهم فرموده است، و این نکته ای است که را قم این سطور در همان سال 52 در کتاب کربلایی کاظم پیشنهاد داده بودم.
از مرحوم کربلایی کاظم سه فرزند باقی مانده همگی مردمانی متدین و وارسته هستند، آقای اسماعیل کریمی متولد 1304 شمسی کارمند بازنشسته آموزش و پرورش قم است که فعلا در آستانه معصونه (سلام الله علیها)شاغل است .